
اقا من چیکار کنم که این دانش اموزای من شاخکاشون میجنبه
افکارشون پلیده
حالا بهم هی بگید از مسائل خاک برسری حرف میزنم
نه به جان شما اینا مجبورم میکنن
تو کلاس نهم داشتم تدریس جغرافیا میکردم
و در مورد اینکه چرا قطب هواش سرده و استوا هواش گرم
هی مثال و تمثال ...باز دیدم اینا مثل اقوام ناشناخته جنگل امازون نیگام میکنن
رفتم و این بخاری برقی کلاس رو اوردم گذاشت رو میز
جلوش وایسادم گفتم فرض کنید این هیتر ،خورشیده
منم کره زمین...
گرما به کدوم طرف بدنم میرسه و کدوم طرف نه ؟؟
ادامه دادم مطمئنا بالای بدنم سرد میمونه وسط بدنم گرم
سرم قطب میشه و کجام استوا ؟
همینو گفتم یهو خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ از کلاس !!!
زهر هلاهل
دیدم این نامردا کجامو استوا فرض کردن به جای شکم
امان امان
شما قضاوت کنید...
اما قوق اصطلاح یکی از معلماس که میگفت قبلنا حقوق داشتیم
اما الان انقد تورم داریم که از حقوق فقط قوقش مونده
الان دیگه بهم میگیم قوق رو ریختن
اندر احوالات امروز
امروز حالم خوب نبود یعنی چند روزه
یه دلیلش هم اینه که :
جونم براتون بگه چون مدرسه ما از شهرمون دوره چند تا از خانوم معلما هم با ماشین من
میان و همسفر هستند اما امان از دست این همسفرا
اندر احوالات ایشان بگم که صمٌّ بُكمٌ
هیچ حرفی ازشون در نمیاد جز پچ پچ و خنده های مسخره ریزکی
نه خنده ای نه گفتمانی منم تو این جور جمع ها احساس خفگی بهم دست میده
انگار نه انگار فرهنگی هستند دور از جون شما
گفتم به شما بگم
وقتی به دوستای اون زمان و شغل الانشون فک میکنم خنده ام میگیره
چرا ؟؟
خودتون قضاوت کنید
موسی ... اخر خساست اصلا یادم نمیاد منو مهمون کنه شغل فعلی : شاغل در کمیته امداد !!
احد ... کل کلاس از دستش عاصی بودن (مورد داشت هیشکی تو صف جلوش وا نمیساد )
شغل فعلی : سروان نیروی انتظامی !!!
الیاس ... معروف بود به نازک نارنجی بودن میگفت میخوام خواننده بشم شغل فعلی : کارگاه تیریچه و بتون !!!
کاظم ... خر خون کلاس تو تموم درسا ازش کمتر میگرفتم ... شغل فعلی ...بیکار !!!
مهدی .... اخر خجالت اسم دختر میومد سرخ میشد... شغل فعلی : فروشنده لوازم ارایشی و بهداشتی !!!
ناصر ... اصل تو باغ نبود همه فکرش نشون دادن عضله بود ... شغل فعلی :مامور اگاهی
خودم....: موردی که الان همیشه با دوستا میگیم میخندیم این بود همیشه وقتی کلاس تموم میشد و همه میخواستن استراحت کنن من یه سوال از معلم میپرسیدم
حرص همه در میومد
تهدید میکردن که بعد کلاس حسابتو میرسیم ولی من همیشه کار خودمو میکردم
ولی معلمی رو دوس داشتم خدایش
تو این هشت سال معلمیم روزای خوب وبد زیاد داشتم
با دانش اموزام خندیدم
گریه کردم
عصبانی شدم
خوشحال شدم
دعواشون کردم
اما ...
یه خاطره بد دارم
چند سال پیش تو یه مدرسه مختلط درس میدادم یه دانش اموز دختر داشتم که شاگرد اول کلاس بود
مودب بود و درس خون ؛
متاسفانه دستشویی مدرسه مشترک بود و من همیشه وسط کلاس میرفتم تا کسی بیرون نباشه
یه روز داشتم از دستشویی بیرون میومدم منو دید و خنده بیجایی کرد
منم عصبانی شدم و سرش داد کشیدم
ناراحت شد و تا اخر سال دیگه باهام حرف نزد
هر چقد هم خواستم از دلش در بیارم نشد و تا اخر سال قهر بود
من از اون مدرسه رفتم ولی این خاطره همیشه برام نارحت کننده بوده
نمیدونم من اشتباه کردم یا اون دانش اموز...
دوستایی که وبلاگ دارن رمز بخوان
نمیدونم شاید اشکال از منه
شایدم تعریفم از دوستی فرق کرده

اینم از باب خنده

راستی توجه کردین بهش نمره کامل دادم
چقد خوبم من!!
![]() |
پسر جواني كه جلوي تاكسي نشسته بود داشت با صداي آرام با موبايلش حرف مي زد: «منم همين جور... نه، تو نياي كه معلومه من نمي رم... براي اينكه بي تو نمي خوام برم... چون خوش نمي گذره... باشه باشه... پس منتظرم.» بعد با صدايي كه از قبل آهسته تر شده بود پچ پچ كنان يكي، دو جمله ديگر گفت كه نشنيدم و تلفن را قطع كرد. راديوي تاكسي روشن بود و گوينده داشت از عشق و قدرت آن حرف مي زد. راننده راديو را خاموش كرد. پسر جوان گفت: «اِ... چرا خاموشش كردين؟» راننده گفت: «داشتي گوش مي كردي؟» پسر جوان گفت: «بله.» راننده راديو را روشن كرد چند لحظه يي سكوت شد. بعد پسر جوان گفت: «بدترين چيز اينه كه آدم تو عشق شكست بخوره.» راننده چيزي نگفت. پسر پرسيد: «شما عاشق شدين؟» راننده گفت: «كسي هست كه عاشق نشده باشه؟» پسر جوان پرسيد: «شكست عشقي كه نخوردين؟» راننده گفت: «چرا خوردم.» پسر پرسيد: «يعني به عشقتون نرسيدين؟» راننده گفت: «رسيدم، الان چند ساله زنمه.» پسر جوان گفت: «پس شكست عشقي نخوردين.» راننده گفت: «پيروزي عشقي چيه؟» پسر جوان گفت: «اينكه به هم برسيم.» راننده پرسيد: «شكست عشقي چيه؟» جوان گفت: «اينكه به هم نرسيم.» راننده گفت: «پس ما پيروز شديم.»