تکرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت
وقتي روشني چشم هايت در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت
از تنهایی معصومانه دستهایت
ایا میدانی که در وجود دردها و غمهایت
و در گیر و دار ملال اور دوران زندگیت
حقیقت ذلالی دریاچه نقره ای نهفته است...
اکنون امده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری
و در ابی بی کران مهربانی ها به پرواز در ایی
و اینک ... شکوفتن و سبز شدن در انتظار توست.
در انتظار تو ...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:24 توسط معلم
|