اولین روز مدرسه
چند تا خاطره گفتم اما خاطره اولین روزه معلمی رو نگفتم
البته ببخشید شاید قلم من تو نوشتن ضعیف باشه
بعد اینکه معلوم شد روستایی که باید برم شورستانه شب بود یکی بهم زنگ زد و گفت که اسمم محمده و منم تو روستایی
که شما افتادی میرم (همین محمد خودمون) خلاصه خوشحال شدم که حداقل تبعیدگاهی که میرم تنها نیستم
قرار شد یه وانت بگیرم بریم(بخاطر وسایل)
برادر و یکی از دوستای محمد که الان دوست من هم هست باهامون اومدن
من و محمد تو وانت نشستیم و برادر و دوست محمد پشت وانت
محمد یه بار ده رفته بود و میشناخت اما من نه
خلاصه بعد از یک ساعت که از شهرمون راه افتادیم رسیدیم به سه راهی شورستان
... نیم ساعتی تو جاده خاکی رفتیم رسیدیم به روستایی من و راننده خوشحال شدیم که رسیدیم
محمد اینا گفتن نه هنوز نریسدیم باید بریم
بیچاره راننده انقد ماشینش به چاله چوله افتاده بود اعصابش بهم ریخته بود
جاده خاکی ،چاله چوله،هوای گرم ،از همه بدتر گردو خاک
40دقیقه ای تو راه بودیم که رسیدیم به یه گردنه چشمتون روز بد نبینه گردنه نه قتل گاه
وانتی وایساد گفت باید از اینجا بریم پایین گفتن اره
گفت من نمیرم پولم نمیخوام وسایلتون رو بریزین پایین حتما یه ماشینی میاد بره با اون برید
افتادیم به التماس که اقا اینجا که ماشین پیدا نمیشه وسط بیابون
یه حرفی زد که الانم وقتی با هم جمع میشیم یادش می افتیم میخندیم
گفت بابا برید شمال کارگری کنید بهتر ازاینجاست کار که قحط نیست
خلاصه با هر مصیبتی بود راضی کردیم
بعد رد کردن یکی دو روستای دیگه رسیدیم به تبعید گاه
دیدم یه مدرسه نه حیاطی نه چیزی هم کف با زمین تو یه چاله درسط وسطش یه سوراخ گنده بود
بعدا کاشف شد تراکتور بهش خورده
داداش و دوست محمد رو دیدم پشت وانت نشناختم
سر تا پا خاکی فقط چشماشون میدرخشید انگار با یه پمپ رنگ خاک زده بودن
نتونستم جلوی خندمو بگیرم زدم زیر خنده هم به اونا هم به روزگار خودمون
الانم یاد اون صحنه میوفتم غش میکنم از خنده
هرچی لباس اورده بودیم هم کلا خاکی شده بود
رفتیم تو مدرسه تو یه کلاس که تبدیل شده بود به منزل یکی نشسته و مگسها مثل هواپیمای اف14 دورش میچرخن
ظرفای کثیف دورش یه تلوزیون شکسته ، یه موکت سوخته کف کلاس
فهمیدیم اینم مدیرشه
خدا خوب در و با تخته جور کرده بود همچین مدرسه ای یه همچین مدیری کم داشت که به حمدالله جور شده بود
ادامه دارد


